اپيزوت اول
قسم به اين شهر و تو ساكن آني كه انسان را در رنج آفريديم:
با چارقد
ودستهايي كه خدا بودند
روزهاي مادرم رفت
و بي كتاب و كلمه
پيغمبري شد كه بر خود مبعوث شد
و پيش ازهمه ي زنان دنيا
لباس ام را شست
آن روزها
وقتي در استكان مي افتادم
يا جيب پدرم را مي زدم
به جرم من
متهم بود
زندگي در دمل
جريان داشت
و مادر
هنوز بود
جخ!
پدر ميتراي گاوكش ميشد
كه با هر خورشيد
مادرم را به صليب مي كشيد
و پيرزن
شبها
از صليب پايين مي آمد
تا براي بچه ها شام درست كند.
اپيزوت دوم
يك كامنت كه شعر شد!
پر واضح!
از این تابلو که من میبینم
با رنگهایی که رویای طیف هاست
و آرزوي قلم موي پير
و اشياء
و سماجت عشق
و چشم روشنی معشوقی که معشوق معشوق خود شده است
و برائت استهلال ماه آخر این شب دیجور
در دل دل کردن ستاره های شمعی
برای سوختن
آه…
اگر آفتاب بیاید
و همه چیز را روشن کند
حتی سیگاری
که در این تاریکی
ترکش کرده ام
ميروم از آفتاب آب می آورم
دستهايت را بشورم!
جايي نرو
تاريكي بزرگ در راه است
روزی كه
جرقه كبريتي
نهایت آرزويي ست.