پدربزرگ

3 06 2009

دستی کشید بر سر کودک پدر بزرگ

بر جیغ شمعدانی کوچک پدر بزرگ

کم کم به دستهای تو معتاد میشود

گلدان شمعدانی کوچک ،پدر بزرگ!

آن خانه آن اتاق من و مادر و پدر

خواهر،عذاب نازله…طفلک پدربزرگ

***

عکس کنار دریا دریا درون عکس

در زرق و برق ماهی و پولک پدر بزرگ

آتش گرفت عکس سیاه و سفید،سوخت،

دریای پیر … بال دو لک لک … پدر برزگ..

از صندلی شروع شد آن روز آن قرار

مادر بزرگ…شاخه ی میخک ،پدربزرگ…

نه او نمرده تنها با پلک های خیس

بر صندلی کنار تو اینک پدر بزرگ…

پاییز ۸۳


کارها

اطلاعات

دیدگاه‌تان را بنویسید: