حیاط…

3 07 2009

داد زدم
بر این عفونت چرا برف نمی بارد
تا روزگارمان را سپید کند
دخترک آرام بر صندلی چرخدار نشست
با دو ارکیده بنفش.

بر خط کشی بیرنگ خیابان
جنازه های در چرت
با رنگ زرد ملیجه
به هم سلام میکنند
آن سو تر
داد زدم
ای!
مردک!
اسبها از ماشین ها آدم ترند!
پاسبان گفت:
دلقک با هویجی به جای بینی…
و به انگشت نشانم داد

کنار پرچین حیاط خلوت
من کنار اسم کوچکم
و کنار بوی تند بدن دو گربه نابالغ همجنس باز
و کنار زق زق سوسکی جوان
و کنار جیغ دختر همسایه
که با طول موج بلند همیشه خودش را لوس میکند
برای عشق ایستاده ام.


این سو
بر صندلی چرخدار
دخترکی که منتهای عشق من است
نگاه میکند
با دو ارکیده سفید!


از سیب های بر شاخه
سیبی افتاد
و جذب تو شد

مشت باز کردم…
داد زدم
ای!
من یک رویا دارم!
من یک رویا دارم!
که تنها دو نقطه دارد
تو!
رویای منی!


کارها

اطلاعات

دیدگاه‌تان را بنویسید: