داد زدم
بر این عفونت چرا برف نمی بارد
تا روزگارمان را سپید کند
دخترک آرام بر صندلی چرخدار نشست
با دو ارکیده بنفش.
—
بر خط کشی بیرنگ خیابان
جنازه های در چرت
با رنگ زرد ملیجه
به هم سلام میکنند
آن سو تر
داد زدم
ای!
مردک!
اسبها از ماشین ها آدم ترند!
پاسبان گفت:
دلقک با هویجی به جای بینی…
و به انگشت نشانم داد
—
کنار پرچین حیاط خلوت
من کنار اسم کوچکم
و کنار بوی تند بدن دو گربه نابالغ همجنس باز
و کنار زق زق سوسکی جوان
و کنار جیغ دختر همسایه
که با طول موج بلند همیشه خودش را لوس میکند
برای عشق ایستاده ام.
این سو
بر صندلی چرخدار
دخترکی که منتهای عشق من است
نگاه میکند
با دو ارکیده سفید!
—
از سیب های بر شاخه
سیبی افتاد
و جذب تو شد
مشت باز کردم…
داد زدم
ای!
من یک رویا دارم!
من یک رویا دارم!
که تنها دو نقطه دارد
تو!
رویای منی!