دلقک

3 07 2009

دلقك آن روز هزار بار مرد و زنده شد.شايد دارد خواب مي بيند.كي بيدار مي شود نمي دانست و هنوز گيج بود.

زبانش به لكنت افتاده بود و گفت:

اااعدام؟!

با سينه او را به زمين خواباندند.

عالي جناب با تفرعن در جمعيت رفت.رداي سياهش روي زمين كشيده ميشد.رفت و دركنار جمعيت ايستاد.

دلقك را همانطور به سمت طناب كشيدند.تا چارپايه رفتن مثل برق گذشت.به اندازه نوشيدن يك فنجان چاي.

لش مرگ اش را روي چارپايه گذاشتند.يك چارپايه از همه بالا تر رفت.توانست با آخرين نيروهاي زندگي اش،

روي پا بايستد.

باد خنكي تمام خون و عرق هاي دلمه بسته ي زير گلويش را سرد كرد.مردمي راديد كه بدون لب داد مي زدند

.سپس به صورت جلادش نگاه كرد و پرسيد:اينجا كجا بود….؟

شهر بي لبخند!

جلاد چنين گفت.

دلقك را دار زدند.مردم خنديدند،آنقدر كه اشكشان در آمد.


کارها

اطلاعات

دیدگاه‌تان را بنویسید: