زنی با سینه های بریده در سینی
شعری که لورکا را کشت…
اگر تمایل دارید شرحی کوتاه از مرگ لورکا بخوانید اینجا را ببینید.
*
زخم و مرگ
در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچهی سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکههای پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذر نیکل و بذر بلور افشاند
در ساعت پنج عصر. (ادامه…)
محمد حقوقی از سرچشمه تا مصب
محمد حقوقی بیش از نیم قرن از زندگیش را بر فرهنگ و ادبیات این مرز و بوم نهاد. این شاعر و نویسنده و منتقد معاصر ، به جز شاعری ، از سوی اغلب چهره های ادب امروز بعنوان مهمترین منتقد ادبیات معاصر ایران شناخته شده است. (ادامه…)
باختین
میخائیل میخائیلوویچ باختین در سال ۱۸۹۵متولد اورل در جنوب مسکو است و در ویلنیوس و اودسا بزرگ شد. هر دوتای این شهر ها با دو فرهنگ و گویش در لهجه به طور نامتجانسی با هم هم مرز بودند.او دروس مقدماتی و کلاسیک و فن و آیین واژگان را در سنتپترزبورگ ـ(پتروگراد) ـ خواند و به دنبال انقلاب ۱۹۱۷ به روستاهای نول و ویتبسک مهاجرت کرد.در همین شهر بود که انجمن باختین را به کمک دوستان و نویسندگان همفکرش تاسیس کرد. در میان «حلقهٔ باختین»، ولنتین ولوشینف و پاول مدودف، مشهورتر از دیگرانند.
باختین و اعضای حلقه، علایقِ مشترک ـ به ویژه درمورد کانت و فلسفهٔ معاصر آلمان، فیزیک جدید پلانک، اینشتین و بور ـ داشتند. در این دوره، باختین آثاری دربارهٔ اخلاق و زیباییشناسی نوشت، که از آن میان میتوان به بهسوی فلسفهٔ کنش اشاره کرد که مدّتها پس از مرگش چاپ شد. از ۱۹۲۴ تا ۱۹۲۹، باختین در لنینگراد ـ که پیشتر پتروگراد بود ـ به سر برد. او در این مدّت تحت حمایت همسرش الِنا الکساندرونا بود؛ چراکه به خاطر فعّالیّتهای مذهبیاش از کار بیکار شده بود و در ضمن به بیماری استخوان هم مبتلا بود که به قطع پای راستش در سال ۱۹۳۸ انجامید.
در سالهای ۱۹۲۰ او «مسایل هنر داستایوسکی» را نوشت و در ۱۹۲۹ منتشرش کرد. او ممکن است کتابهایی را نوشته باشد که با نامهای دیگران چاپ شده و مثلاً شامل کتاب ولوشینف «فرویدگرایی: پیشنویسی انتقادی» و «مارکسیسم و فلسفهٔ زبان» و نیز، کتاب مشترکش با مدودف «روش فرمگرا در مطالعهٔ ادبی» میشود. باختین در ۱۹۲۹ احتمالاً به خاطر فعّالیّتهای مذهبیاش دستگیر و به قزاقستان تبعید شد و تا ۱۹۳۶ در آنجا به سر برد. در همان سال استادی در مؤسسهٔ آموزشی موردویان در سارانسک را پذیرفت. در دههٔ ۱۹۳۰ و اوایل ۱۹۴۰، بعضی از مهمترین مطالعاتش را دربارهٔ نوول (داستان) شامل «گفتمان در نوول»، «اشکال زمان و زمان-مکان در نوول» و «حماسه و نوول» کامل کرد.
محسن ابراهیم درگذشت
محسن ابراهیم مترجم ایرانی در 58 سالگی درگذشت
«محسن ابراهیم» مترجم ادبیات ایتالیایی و طراح صحنه بر اثر سکته قلبی در منزلش در سن 58 سالگی درگذشت.
«محسن ابراهیم» فعالیت عمدهاش بر ادبیات ایتالیایی متمرکز بوده و داستانهای زیادی از جمله آثار دینو بوتزاتی را به فارسی برگردانده بود.
ابراهیم که لیسانس طراحی صحنه نمایش را از ایتالیا دریافت کرده بود علاوه بر کار ترجمه به ماکتسازی و طراحی صحنه نمایش نیز اشتغال داشت. این هنرمند و مترجم روز پنجشنبه 29 بهمنماه دار فانی را وداع گفت.
فقدان این هنرمند را به جامعه ادبی و تئاتری کشور تسلیت میگویم
هیوز شاعر سیاه
جیمز لنگستون هیوز یکم فوریهٔ ۱۹۰۲ در جابلین در میسوری دیده به جهان گشود. هنگامی که کودکی بیش نبود پدر و مادرش از هم جدا شدند و پدرش راهی مکزیک شد. تا سن ۱۳ سالگی نزد مادر بزرگش ماند آن گاه برای زندگی در کنار مادرش و همسر او راهی لینکلن در ایالت ایلینوی شد و سرانجام در کلیولند، اوهایو ساکن شد در لینکلن، ایلینوی، هیوز سرودن شعر را آغاز کرد
پس از فراغت از تحصیل یک سال در مکزیکو و یک سال را در دانشگاه کلمبیا سپری کرد در طی این سال کارهای گوناگونی از قبیل کمکآشپز، کارگر خشکشویی و گارسن انجام داد و با کار کردن در لباس ملوانی به اروپا و آفریقا سفر کرد. در سال ۱۹۲۴ راهی واشنگتن دی.سی. شد. هیوز نخستین کتاب شعرش را بدست آلفرد آ.ناپ با عنوان «The Weary Blues» در مجلهٔ بحران در سال ۱۹۲۶ منتشر کرد. سه سال بعد تحصیلات دانشگاهیاش را در دانشگاه لینکلن پنسیلوانیا به پایان ساند.
گوبلز
پاول یوزف گوبلز (به آلمانی: Paul Joseph Goebbels) (۲۹ اکتبر ۱۸۹۷ – اول مه ۱۹۴۵) سیاستمدار ناسیونال سوسیالیست آلمانی که از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ وزیر رایش برای تبلیغات و روشنگری مردم بود. او از نزدیکترین دوستان و همکاران آدولف هیتلر بود و شهرت او تا حد زیادی ناشی از خطابههای پرشور و تبحرش در سخنوری بود.
گوبلز پیش از ورود به حکومت آلمان به روزنامهنگاری، کار در بانک و کارگزاری بازار بورس اشتغال داشت. او در ۱۹۲۴ وارد حزب نازی شد و به ریاست حزب در ایالت برلین منصوب شد. در ۱۹۲۸ در مقام یکی از کلیدیترین اعضای حزب قرار گرفت.
وی تحصیلات خود را در زمینههای ادبیات و فلسفه در دانشگاههای بن، هایدلبرگ و فرایبورگ انجام داد و تز دکترای خود را پیرامون فریدریش فون شوتس نویسنده رمانتیک سده ۱۸ نوشت. وظیفهٔ او به عنوان وزیر به دست گرفتن کامل کنترل جامعه در همهٔ بخشهای زندگی اجتماعی بود، چه در سطح عمومی و فرهنگی و چه در سطح خصوصی. گوبلز توانست در عرض کوتاهترین مدت تمام رسانههای آن روز را یکپارچه کند و تحت کنترل خود درآورد. او به زودی قدرت فیلم را به عنوان یک رسانهٔ مناسب برای پروپاگاندا شناخت و از آن نهایت استفاده را برای تأثیر در افکار عمومی و پخش ایدههای ضدیهودی کرد.
شهرت او بیشتر بخاطر وزارت تبلیغات در رایش سوم به مدت ۱۲ سال و ارائهٔ تبلیغات عظیم برای جذب جامعهٔ آلمان به اهداف و ارزشهای هیتلر و حزب نازی است. او از شیوهای موسوم به «دروغ بزرگ» برای پروپاگاندا استفاده میکرد.
یوزف گوبلز در ۱۸۹۷ به دنیا آمد. او به علت ناتوانی جسمی از شرکت در جنگ جهانی اول معاف بود.
او به تحصیل در رشتههای تاریخ و ادبیات پرداخت و در سال ۱۹۲۲ به حزب نازی پیوست.
در سال ۱۹۳۳ گوبلز به مقام وزارت پروپاگاندا در رایش سوم رسید و این سمت را تا هنگام مرگ در ۱۹۴۵ در اختیار داشت.
در هنگام وزارت او تمام شاخههای رسانههای عمومی و هنر را در اختیار داشت و تمام سعی خود را برای جمع کردن مردم پشت هیتلر و دولت او به کار بست.
در هنگام جنگ جهانی دوم، وقتی که تبلیغات برای نازیسم از اهمیتی دو چندان برخوردار بود، کار گوبلز نیز چند برابر شد.
اوج فعالیتهای ضدیهودی او در سازماندهی «شب بلورین» در شب دهم نوامبر بود. از سال ۱۹۴۰ به بعد گوبلز مدیر مجلهٔ هفتگی «Das Reich» بود که در سرمقالهٔ آن همواره دربارهٔ «پیروزی نهایی» در آیندهٔ نزدیک مینوشت و از اختراع سلاحهای معجزهآمیز خیالی خبر میداد. بعد از شکست آلمانیها در استالینگراد، گوبلز سخنرانیای عوامفریبانه و تبلیغاتی در برلین ایراد کرد که در آن این جملهٔ مشهور خود را فریاد میزد: «آیا جنگ مطلق را میخواهید؟» Wollt) Ihr den totalen Krieg)
او حتی وقتی شکست آلمان در جنگ قطعی شده بود، به هیتلر وفدار ماند و نهایتاً پس از ورود ارتش سرخ به برلین در ۱ مه ۱۹۴۵ خودکشی کرد. وی به هنگم مرگ تنها ۴۸ سال داشت.
گوبلز نشسته در کنار همسرش – تمام اعضای خانواده توسط گوبلز و همسرش خودکشی شدند!!
منبع:ویکی
خاطرات بونوئل درباره لورکا
خاطرات بونوئل رفیق سالیان فدریکو گارسیا لورکا
اندک زمانی پیش از نمایش فیلم سگ اندلسی یک بگومگوی سطحی من و لورکا را از هم جدا کرده بود. او مثل همه اندلسیها خیلی حساس بود و عقیده داشت، یا دستکم این طور وانمود میکرد که فیلم سگ اندلسی تعرضی به اوست. اینجا و آنجا گفته بود: بونوئل فیلمی به این کوچکی ساخته (با دو انگشت اندازه کمی را نشان میداد) اسمش را سگ اندلسی گذاشته و سگ من هستم.
در سال ۱۹۳۴ آشتی کرده بودیم و دوباره میان ما صلح و صفا برقرار شده بود. با این که او گاهی در خیل انبوه هوادارانش فرو میرفت و از انظار ناپدید میشد، اما باز هم اوقات زیادی با هم بودیم

بونوئل و فدریکو لورکا








2 comments