ابوریحان و نظامی جهانی شدند!

در پنجاهمین جلسه كمیته ملی حافظه جهانی «التفهیم لاوائل صناعه`التنجیم» اثر ابوریحان بیرونی به همراه ۵ نسخه مختلف از خمسه نظامی گنجوی به عنوان آثار برگزیده برای ثبت در حافظه جهانی ایران انتخاب شدند.
«پنج گنج» یا «خمسه»، بزرگترین اثر ادبی ایران شامل ۵ منظومه به نظم شامل مخزنالاسرار، خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، هفت پیكر و اسكندرنامه؛ سروده نظامی گنجوی، سراینده نامدار منظومههای عاشقانه و شعر تمثیلی در زبان فارسی است كه در سالهای ۵۹۹ ۵۳۵ هجری قمری به رشته تحریر درآمده است.به دلیل اینكه نسخ متعددی از خمسه در كتابخانههای ایران و جهان موجود است، ۵ نسخه شاخص از این اثر كه از لحاظ قدمت اهمیت دارند، برای ثبت در حافظه جهانی ایران برگزیده شدهاند.
این نسخهها كه از لحاظ قدمت و آرایههای هنری دارای ویژگیهای بسیار برجسته و متمایز از سایر نسخ شناخته شده در جهان هستند، در كتابخانه مركزی دانشگاه تهران، كتابخانه و موزه ملی ملك، موزه ملی ایران، كتابخانه كاخ گلستان و كتابخانه مدرسه شهید مطهری نگهداری میشوند.آثار پیشنهادی كشورمان برای ثبت در برنامه حافظه جهانی سازمان علمی، فرهنگی و تربیتی ملل متحد (یونسكو) از بین این آثار انتخاب خواهند شد.
آدم نمی داند خوشحال باشد یا ناراحت شود?
فقط می خواهم بدانم اشکال کار کجاست که افرادی مثل این دو نفر که بشریتی که طعم فرهنگ را چشیده است و بخشی از هویت خود را وامدار اینگونه افراد میداند باید به دست کسان دیگر از خاکدان موزه ها و تاریخ بیرون بیایند و اکنون ما صاحبان فرهنگ عطار و مولوی و سعدی و ابوریحان,باید چشم به راه باشیم تا دیگران از راه برسند و جهانی مان کنند.دردناکترین قسمت اش اینجاست که این بزرگان نیازمند تاییدند.آیا نباید آثار گرانسنگ کلاسیک ما میزان و معیار برای ادبیات کلاسیک اروپا و به طور کلی غرب باشد?
دچار یک استیصال فرهنگی شده ایم.یعنی اگر موارد بالا که گذرا نقد شد نباشد چه کنیم?اگر این کارها هم نشود چه اتفاقی قرار است بیافتد?نظامی وپنج گنجش باید تا دانشگاه هیچ خبری ازشان نباشد و در دانشکده ی ادبیات(حداقل جایی که من درس خواندم) یک کتاب 2 واحدی دستمان بدهند تا فقط رفع تکلیفی شده باشد.این همه واحدهای جور واجور زبان عربی و صرف و نحو هزار رساله و مقاله و موضوع انشا از همان دبستان تا دانشگاه جلوی پای ما گذاشتند و هیچ شیر پاک خورده ای هم نگفت سیف فرغانی پیش از ناصر خسرو گفت که کلماتش را در مدح خوکان نمی ریزد.
در جایی که پروفسور مولانایش هم از توبره می خورد هم از آخور,از شب نشینی خانم های بلوند american happy بلندش می کنند و ساعت ها وقت در تلویزیون به او می دهند تا از فرهنگ ادبیات من که در تخصص او نیست دفاع کند و مثلا بگوید خانم مدونا مولوی می خواند!و اینجا دکتر فرشید وردش در گوشه ی آسایشگاه در تهران در تنهایی باید جان بسپارد.نه من خودم را بیشتر از هر کس دیگری مقصر می دانم.
باید نگاهی به خودمان بیندازیم و از خودمان شروع کنیم, و چشم به راه آنماری شیمل ها و نیکلسون ها و کریستین سن ها و هانری کربن ها ودهها مستشرق دیگر نشویم تا در برابر چشمانمان ازپاپ کاتولیک تر شوند.نباید میراثمان دست کسان دیگر باشد.و روزی برسد که به ما مستغرب بگویند!



بیان دیدگاه